| دختر و بهار |
|
|
|
| نوشته شده توسط کرار زبيدي – بستان | |||||||
| يكشنبه 18 بهمن 1388 ساعت 15:39 | |||||||
|
دختر و بهار دختر کنار پنجره تنها نشسته و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را با هر چه طالبي به خدا مي خرم ز تو برشاخ نوجوان درختي شکوفه اي با ناز مي گشود دو چشمان بسته را مي شست کاکلي به لب آب نقره فام آن بال هاي نازک زيباي خسته را خورشيد خنده کرد و زامواج خنده اش برچهر روز روشني دلکشي دويد موجي سبک خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج به نرمي از او رميد خنديد باغبان که سرانجام شد بهار ديگر شکوفه کرده درختي که کاشتم دخترشنيد و گفت چه حاصل از اين بهار اي بس بهارها که بهاري نداشتم ! خورشيد تشنه کام در آن سوي آسمان گويي ميان مجمري از خون تشنه بود مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود تهيه کننده : کرار زبيدي – بستان برگرفته از ديوان اشعار فروغ فرخزاد مشخصات مطلب
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved." |




