| زنده باد شلخته |
|
|
|
| نوشته شده توسط مدیر سایت رضوان | |||||||
| شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 12:18 | |||||||
|
امروز ظهر وقتی داشتم به خانه می رفتم، از خودم خجالت کشیدم. این اولین باری نبود که از خودم ناراضی بودم و می دانستم که آخرین بار هم نیست، وقتی به خانه رسیدم و به جای موتور سیکلت نازنینم نگاه کردم که تا دیروز اینجا پارک بود و امروز فقط جایش مانده و از پولش خبری نیست . خشکم زد و پاهایم قدرت جلو رفتن را نداشت، اما چاره ای نبود جز اینکه بروم و حقیقت را مرد و مردانه به عیال بگویم، خلاصه این که از پله ها پایین رفتم. عیال تا چشمش به من افتاد گفت: گرفتی ؟ گفتم : چی رو؟!! گفت: وجه چک صد هزار تومانی بابت جنازه موتور سیکلت رو، گفتم: ها ، « برای اینکه خیال خودم را یک دفعه راحت کرده باشم ، چشمم را بستم و گفتم گمش کردم !!! گفت: فوگور، می دونستم که تو مال این حرفها نیستی ! آخه تو قیافه ات میخوره به صد هزار تومان پول؟ تازه اگر حقوقت را هم از بانک نمی گرفتم، معلوم نبود چی می شد؟ خوب شد که خودت را هم گم نکردی . او همچنان داشت غر می زد و من داشتم به بدهی قبض برق که سه روزه برقمون رو قطع کرده بودن به دلیل بدهی، فکر می کردم. چقدر نقشه برای صدهزار تومان کشیده بودم و چقدر امیدها به پایش داشتم. تکلیف 30 هزار تومان بدهی برق چی میشه؟ تکلیف 20 هزار تومانی بدهی آقا رضا چی می شد کی جرأت می کرد از جلوی مغازه حسن آقا رد بشه؟ 15 هزار تومن بدهی حاج ممد و .. عیال که روی سرم جیغ کشیده بود رفت و با یک لیوان آب خنک برگشت خیلی مهربان و دلسوز کنارم نشست و با من همدردی کرد، درست مثل روزی که باباش به رحمت خدا رفته بود ، یواشکی گریه می کرد. بالاخره رو به من کرد و گفت: بگو ببینم کجا گمش کردی؟ گفتم: از اول اول برات تعریف کنم؟ مشخصات مطلب
Powered by !JoomlaComment 3.26
3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved." |




